X
تبلیغات
چقد زود باهم بودنمون خاطره شد
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت غم من نخور که دوری برای من شده عادت
چشمانم را باز کردم و تو را دیدم ، عاشقت شدم .
اما تا یک لحظه چشمهایم را بستم دیگر تو را ندیدم.
دیگر به شکستن عادت کرده ام ، آنقدر سوخته ام که خاکستر شده ام.
آنقدر بی وفایی دیده ام که خودم نیز بی وفا شده ام.
آنقدر اشک ریخته ام که دیگر همه جا را خیس میبینم ، آنقدر لحظه های زندگی را با غم و غصه سپری کرده ام که برای همیشه همنشین غمها شده ام.
نمیدانستم فاصله بین عاشق شدنم و یک لحظه بستن چشمهایم ، جداییست.
نمیدانستم سهم همه ما عاشقان بی وفاییست، پایان این راه یک جاده خاکیست.
کاش هیچگاه تو را نمیدیدم، کاش هیچگاه عهد عشق را با تو نمیبستم.
بشکند قلبم که عاشق شد ، بسوزد احساسم که در راه تو فدا شد.
حال و هوای دلم مثل خزان است ، این حال ، درد همه عاشقان است.
فصل های دلم بی بهار است ، در حسرت شکفتن غنچه محبت نشسته ام ، این انتظار بی پایان است.
چشمانم را باز کردم و عاشقت شدم، یک لحظه چشمانم بستم و دیدم تو رفته ای.
مرا تنها گذاشته ای و بار سفر را بسته ای .
تو که عاشقم نبودی ، پس چرا گفتی عاشقی، تو که دوستم نداشتی ، پس چرا به پای من نشستی، تو که میگفتی همیشه با منی ، پس چرا مرا تنها گذاشتی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط ali.navid  | 

لحظه هاي بي تو بودن را در گوش شب نجوا مي کنم

ستاره مي شنود و تو را آرزو بر دل مي ماند ...

آرزوهايم را در لحظه هاي بي تو بودن مي شمارم

به گمانم مي آيد که روزي تک تک اين آرزوها را تو حقيقت مي کني ...

از فاصله ي رخوتناک با تو بودن تا بي تو بودن گذشته ام و

به لحظه هاي دوري رسيده ام ، در تمام لحظه ها حس غريبي دارم ...

حس دريايي که از بي موجي به مرداب بودن رسيده است ،

مرداب تنهاست و من تنهاتر ،

 مرداب مرا هم در برگرفته ،

سکوت غريب مرداب ،

حس غريب تنهايي ، حسي که وجودم را در برگرفته ،

تنهايي که چون پيچک بر تن احساسم پيچيده است ،

پيچکي که تا لحظه اي ديگر احساسم را خفه مي کند ،

به گمانم تمام لحظه ها و احساسم را

تنها تو مي تواني از اسارت برهاني ...

تو خواستي که من با تو باشم !

اما نمي دانم چرا تنها لحظه اي خواستي !؟

لحظه اي ...

و بعد برق نگاه او دوباره تو را مجنون خود کرد ... !!

نمي دانم نگاه بي پرواي او چه در خود دارد که محبتت را دريغ کردي ؟

که تو هم قلبم را زخم زدي ؟؟

هيچ حرف دگري نيست که با تو بزنم ،

تو نمي فهمي اندوه مرا !

و اندوه تو تنها نگاه و صداي اوست ...

قلبم به پاي تو نشست ،

اما نمي دانست که اين چنين زود و بي محابا شکسته مي شود ؟

قلب بي گناهم چه مي دانست که تو هم اين گونه هستي ؟!!!

اين جهان براي تو پر است از او

و براي من خالي از تو ...

تنها مانده به تو بگويم :

مطمئن باش ، برو

ضربه ات کاري بود و

دل من سخت شکست ...

و تو به من و سادگيم خنديدي ... !

به من و حسي پاک که پر از ياد تو شد ؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 6:36 قبل از ظهر  توسط ali.navid  | 

آخ.....چقدر دلم واسه اينجا تنگ شده بود...خونه ي قديمي من که روي ديواراش پر از

قاب عکس هاي قديميه...امروز بعد از مدت ها گذرم به اينجا افتاد... چشام پر اشک

شده...دلم بدجوري بي تابي مي کنه...عطر تو هنوز توي خونه ست...

چقدر خونه سوت و کوره...از سوکوتش مي ترسم....همه جاي خونه رو يه وجب خاک

گرفته...چه اهميتي داره؟! ديگه کسي نيست که به اين خونه زندگي ببخشه... کجان

اون دوستايي که دم از رفاقت مي زدن؟! کجان اونايي که بودن و حالا پشتمو خالي

کردن؟! دور و برتونو نگاه نکنيد، با شمام!... قلبم بدجوري شکسته... بدجوري...

تو نيستي ولي...

مهم نيست...

فقط مي خواستم به ياد اون روزا که بودنت به قلمم قوت مي داد بنويسم...همين


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 6:8 قبل از ظهر  توسط ali.navid  | 

دستم را دراز می کنم

و تکه ای از ابر بی باران اميد را

به زير می آورم

و در آسمان خيال رها می کنم

تا شايد دوباره بر كوير خشكيده ی احساس ببارد

و گلهاى عشق

دوباره شکوفا شوند........

هر روز با اين رويا دلخوشم

اما.....

اما می ترسم

می ترسم تند باد سرنوشت ابرهای روياى مرا با

خود ببرد

و كوير احساسم هميشه کوير بماند.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 5:55 قبل از ظهر  توسط ali.navid  | 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی

آن زمان ها که: پدر تنها قهرمان بود.

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند.

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود ...!




+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 4:16 قبل از ظهر  توسط ali.navid  | 

حکایت من ، حکایت کسی بود

که عاشق دریا بود اما قایق نداشت

دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت

حکایت کسی بود

که زجر کشید اما ضجه نزد

گریه کرد اما اشک نریخت

حکایت من، حکایت کسی بود

که پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه صداها را بشنود

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 3:39 قبل از ظهر  توسط ali.navid  | 

پیکت را بالا بگیر ..
بزن به سلامتی آرزوهایی که هیچگاه لمسشان نکردی !!!
سلامتی عشقی که طالعش با تو نبود و هنوزم دوسش داری ..
سلامتی شبهایی که تو در تنهاییت گریه کردی و ندونستی چرا ؟
سلامتی دوستایی که از پشت خنجر زدند ..
سلامتی اونی که گفت عاشقه ولی تا آخرش باهات نموند ...

و آخریشم سلامتی اونی که میاد و واسه همیشه میمونه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 5:9 قبل از ظهر  توسط ali.navid  | 

دلم برایت خیلی تنگ است

شاهدم نیز گوشی تلفنی است که بارها و بارها در دست گرفته ام

و تک تک شماره هایت را با تمانینه بر رو ی صفحه لمس نموده ام

اما همیشه شماره آخر را نتوانستم بگیرم

نمیدانم چرا؟!

مثل همیشه دلتنگ و بی قرارت هستم

مثل همیشه مشتاق و عاشقت هستم

نمیدانم کجائی؟! چه میکنی؟!

اما میدانم که چه باشی یا نباشی همیشه عاشقت می مانم

از من دوری اما هیچ گاه یادت نگذاشت تا دوریت برایم پایدار باشد

شاید ندانی هر شب این رویای توست که مرا به خواب دعوت می کند


 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 7:0 قبل از ظهر  توسط ali.navid  | 


 

یک دقیقه سکوت

به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند!

به خاطر امید هایی که به نا امیدی مبدل شدند

به خاطر شب هایی که با اندوه سپری کردیم!

به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد!

به خاطر چشمانیکه همیشه بارانی ماندند!

یک دقیقه سکوت!

به احترام کسانی که شادی خود را با ناراحت کردنمان به دست آوردند!

بخاطر صداقت که این روز ها وجودی فراموش شده است!

بخاطر محبت که بیشتر از همه مورد خیانت واقع گردید!

یک دقیقه سکوت به خاطر حرف های نگفته!!

برای احساسی که همواره نادیده گرفته می شد




 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط ali.navid  | 

 تو از تو می نويسم
به تو ای هميشه در ياد
ای هميشه از تو زنده
لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت
سايه سار قفسم بود
زير رگبار مصيبت
بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پاييز
برگ و باغم گريه می کرد
قاصد چشم تو آمد
مژده ی روييدن آورد

به تو نامه می نويسم
ای عزيز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پيوست

ای هميشگی ترين عشق
در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سراپا
تا ابد در حسرت تو

به تو نامه می نويسم
نامه ای نوشته بر باد
که به اسم تو رسيدم
قلمم به گريه افتاد

ای تو يارم روزگارم
گفتنی ها با تو دارم
ای تو يارم
از گذشته يادگارم

به تو نامه می نويسم
ای عزيز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پيوست

در گريز ناگزيرم
گريه شد معنای لبخند
ما گذشتيم و شکستيم
پشت سر پلهای پيوند

در عبور از مسلخ تن
عشق ما از ما فنا بود
بايد از هم می گذشتيم
برتر از ما عشق ما بود
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 6:3 قبل از ظهر  توسط ali.navid  |